تبليغاتX
انشای عشق
 

از صبر حتی،حوصله سر می بری کم کم

خم می شود از درد، پشت مادری کم کم 

دردی که یک عمر است بسته دست و پایت را

دارد برایت نقشه ی بال و پری کم کم...

نقاشیملاّفه هایت رنگ خردل داشت

سبک جدیدی از خودت می آوری کم کم

زخم زبان ها عاقبت کار خودش را کرد

دارد به اندامت می آید لاغری کم کم

هفتاد و دو لبخند رو در روت می دیدی

وقتی که در سرها در آوردی سری کم کم

این عکس ها تنها برایت ماند و مشتی درد

هر روز دارد سایه ی هم سنگری....کم کم

عمریست داری امتحان پس می دهی کافیست

دارد می آید بوی حکم داوری، کم کم

.

.

.

می خواست بابای عروسک هاش هم باشی

               قد می کشد با خاطراتت دختری کم کم


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388 توسط مومنی

 

همرنگی با مردم رسوا به چه قیمت؟

پیوستن یک قطره به دریا به چه قیمت؟

هر لحظه پیامیست,عجب می رود از دست

حیرانی و اندیشه به فردا به چه قیمت؟

در عاقبت کار نه فرهاد نه مجنون......

گیرم که شوم عاشق و شیدا به چه قیمت؟

زیباست اگر عشق فقط راز بماند

رسوایی این راز خدایا...به چه قیمت؟*

من زنده به امید اگر،شاید و امّام

نابودی این شاید و اما... به چه قیمت؟

دارد خفه ام می کند این قافیه و وزن

این حرف زدن های مقفی به چه قیمت؟

بیهوده به دنبال غزل های بلندی

کج باشد اگر،تا به ثریا...به چه قیمت؟!


* عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت

   چه سخنها که خدا با من تنها دارد...

                                             "فاضل نظری"

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم شهریور 1388 توسط مومنی

 

از روز اول جرم حوا؛اتفاقی

با این حساب امروز,فردا؛اتفاقی

انگار دنیا سرنوشتم را گره زد

با سرنوشتت...کار دنیا اتفاقی

بیهوده دنبال مقصر پس نگردیم

برخورد روز اول ما اتفاقی

هر چه دودوتا چارتا کردم نشد جور

آخر یکی,دوتا,نه صد تا اتفاقی 

در پاسخ اما و شایدهای ذهنم

تا کی زنم خود را به حاشا:"... اتفاقی!"

حالا سکوت و آرزو دارم ازین پس

دیگر تو را بینم مبادا اتفاقی

بر هم زدم با شعر حتما خلوتت را

یک آن دلم رد شد ازینجا اتفاقی...

 


نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388 توسط مومنی
 

 

توی تاریک روشنای سحر کاغذش را که داشت تا می زد

لحظه ها را ورق ورق می خواند پرسه بین گذشته ها می زد

یاد وقتی که ناگهان لغزید در سرازیری نگاه خودش

غرق شد در نگاه آرامی که به چشمانش آشنا می زد...

...شاعری که مدام تشویشش از "ندانم چه"ها سرودن بود

مدتی بود ناخوداگاهش حرف هایی در انزوا می زد

رفت تا با خودش کمی روراست سنگ ها را تمام وابکند

آرزو کرد تا رها باشد...کاش میشد که پشت پا می زد

پشت پا زد دوباره تنها شد در میان سکوت و بی وزنی

و نمی خواست زیر بار رود کم کم انگار داشت جا می زد

در نیامد صداش،می بارید،هم چنان آب می شد و می سوخت

زیر پای ردیف های سکوت شاعری داشت دست و پا می زد

 

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 توسط مومنی
 

تب کرده ای و خانه می سوزد در این تب

می سوزی و تند است گویی نبض دیوار

می غلتد از پیشانی داغت عرق سرد

می لرزی و مادر کنارت مانده بیدار

 

شب آمده تب لانه کرده روی پلکت

بر هم بزن جارو کن از شب گرد تب را

پس آن صدای شیطنت هایت کجا رفت

قدری بخند و بشکن این جادوی شب را

 

بی خوابیم افتاده من اما تو خوابی

من حرف دارم می زنم اما تو هذیان

تصویری از خواهر به ذهنت قاب کردی

در ذهن آشوبم ولی داری تو جریان

 

قد می کشی و من تماشا من کنم باز

انگار از اول خودم را دیده باشم

تو کودکی های خودم هستی که گویی

از خاطرات کهنه ام دزدیده باشم

 

شرمنده ام هم بازی خوبی نبودم

تا یاد داری من مسافر بوده ام... آه!

شاید که این بازی برایت زود باشد

تو منتظر من خسته در پیچ و خم راه

 

تب داری و نزدیک دارد می شود صبح

حتی ملایک روی دوشت بی قرارند

تقصیر آنها نیست عادت داده ای شان

جز با صدایت میل خوابیدن ندارند

 

فردا که داری میکشی نقاشی ات را

من خط به خط دارم خیابان می شمارم

دل می کنی؟دل می کنم؟ نه! من دلم را

با بچگی هایش به دستت می سپارم

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه سوم اسفند 1387 توسط مومنی

 

ذوق خشکید در رگم نکند این غزل شعر آخرم باشد

 حتم دارم که آخرین غزلم روز تشیع باوم باشد

 

با تمام وجود میگویم با همه حس و حال تا شاید

 بر خلاف همیشه ام این بار مورد طبع مادرم باشد

 

قافیه تنگ واژه ها لنگند، وزن هم می زند هر از گاهی

 طبع خود را رها کنم باید ،فکر ابیات دیگرم باشد

 

داشتم می نوشتم از مادر،مادر!امروز من کم آوردم!

 پس دعا کن:(ز خاطرت نرود...)که خدا یار و یاورم باشد

 

حرف هایم زیاد و دلگیرند ،مانده زخمی عمیق بر احساس

 زخم از نیش و طعنه هایی که گاه از پشت خنجرم باشد

 

بس کنم باز هم نشد که نشد ،درد می گیرد اینچنین سرتان

 بی سرو ته ترین غزل گفتم ،برود کنج دفترم باشد

 

پس حلالم کنید شاعرها، بعد ازین می روم پی کارم

 من نه شاعر شدم نه این شعرست ،شاید این حرف آخرم باشد!!

 

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم دی 1387 توسط مومنی

 

قلم برای شما این غزل از آن شماست

و طبع،پنجره ای رو به آسمان شماست

دلم بهانه ی رنگی غریب می گیرد

شبیه گنبد سبزی که جمکران شماست

دلم کبوتر چاهیست نامه آورده است

و در به در به تقلا پی نشان شماست

به آستان شما پای کفترم وا شد

و با اجازه ی تان وقف آستان شماست

شنیده دل که میایی امان بریده ازو

خدا کند که بیایی که بی امان شماست

...چه با کمال دو رویی دروغ می بافم

به روز غفلت و حالی که خود عیان شماست

............

و چشم و گوش غزل را سکوت پر کرده است

و گوش قافیه ها تشنه ی اذان شماست

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم آذر 1387 توسط مومنی
 

تقدیم به شهید همت:

هر چند دارم محض جبران می نویسم

اما تو می دانی که از جان می نویسم

آنها که حسم را شعاری می شمارند

از ترس دور از چشم آنان می نویسم

هی بغض می خوردم و ابری می شدم باز

امشب ولی یکریز باران می نویسم

دیگر قلم بی رنگ کاغذ خیس امّا...

دست خود من نیست گریان می نویسم

این بار اگر قابل ندانی حجم خوابم

تب می کنم تا صبح هذیان می نویسم

تهدید نه!...اما فقط خواهش که نگذار

تنها مرا وقتی که عصیان می نویسم

.......

قسمت نبودم شهرضا این هفته هم باز

پیش کبوترهای کاشان می نویسم

 


نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم آبان 1387 توسط مومنی
 

تا صبح دمپایی دم در ماند

از ترس تنهایی نمی خوابید

وقتی که خوابش برد جیغی زد

انگار کابوس بدی می دید

 

گلدان که بغضی داشت لب ورچید

گلها ز اشکش آب نوشیدند

هس هس زنان آمد کلاغ اما ...

از او خبرها را نپرسیدند

 

خورشید کم کم می رسد از راه

بر پنجره آرام زد انگشت

ساکت شدند جیرجیرک ها

می کرد بخت از این اهالی پشت

 

دیشب چرا وقت نماز آورد

آن جانماز یادگاری را

هان!پس نپرسید از چه رو وا کرد

از آن قفس قفل قناری را

 

بابا بزرگ بچه ها هم رفت

در کنج تنهایی خود... آری

اسباب هایش سر درآوردند

از گوشه ی دک‍ان سمساری

 

یک عینک ته استکانی ماند

چوب عصا آن گوشه افتاده

گم شد صدای آمد و رفتش

در پیچ و خمّ کوچه ای ساده 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم مهر 1387 توسط مومنی

 

از روزگار جاری اکنون نمی ترسی؟!

گویی دوباره آمده طاعون نمی ترسی؟!

این ساکنان خاک دلسنگند...قلبت را

آورده ای این جا شود مسکون نمی ترسی؟!

وقتی به حتی ذهنشان هم سوءظن دارند

از پرسه بین این همه مظنون نمی ترسی؟!

 برداشت هایی کج نگاهی دایما مشکوک

از چشم های خیره ی وارون نمی ترسی؟!

.....

این ها برای قلبشان قانون و حد دارند...

دلداده ای! از این همه قانون نمی ترسی؟!

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 توسط مومنی
آرشيو مطالب
Blog Skin