تبليغاتX


انشای عشق

سه شنبه چهارم تیر 1387


سلام

میلاد حضرت فاطمه (س) و روز مادر را تبریک می گم.

نقد یادتون نره!!!

 

باز با نام خدا

نامه ي سر زده ام را بپذير:

 

سمت چپ...

نقطه چين،خط مميز،تاريخ

...

وسلام

گردآلوده ي اين فاصله ها

گر چه من نزديكم

دير پاييست گرفتارم و پابسته ي اين ثانيه ها

 

آه،چنديست نمي دانم چند

       خسته از خستگي تكراري

پيش از آنكه ز لالايي تو

مست و لبريز شوم

                     ميخوابم

اينك اين لحظه بخوان

من سراپا گوشم

و هنوزم كه هنوزست دلم كودك توست

              شر و بازيگوشم

 

من خدا را با تو

 پي انگشت اشارات تو پيدا كردم

                  من هنوز...

وقت رفتن به ملاقات خدا

چادرت مي گيرم...

پا به پا

دوش به دوش

گرم و سرزنده به لبخند توام

با غمت مي ميرم

 

جز تو همرازي نيست

گوش كن نبض دلم با تو نيايش دارد

                       گوش كن...

واژه ها دست تو را مي بوسند

واي اگر لال زبانم

            تو نباشي روزي

خنده ها در دل من مي پوسند

 

كاغذم آخر شد

و تو را مي بايست

من به دستان خدا بسپارم

               "نام كوچك،امضا"

و به دنباله ي آن با پيوست

يك دل خط خطي و تا خورده

                عرض پوزش دارم...

...........


6:18 | طیبه مومنی |

دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387


سلام

گر چه من دیر به نغمه اومدم ولی زود بهش دل بستم...

اما حالا...............

 

از کاغذ و شعر و خط بدم می آید

اما چه کنم که دم به دم می آید

اصلآدل من نمی پسندد شعری

کز قافیه هاش بوی غم می آید

 

چشمم نه به در، بلکه به راه قلم است

هر سو نگرم رد و نشانی ز غم است

بر خیز قلم نغمه ی شادم تو بساز

بر خیز،به دق کردن من یک قدم است

 

صد دل همه یک حلق هم آواز شدیم

بی بال و پر اما خود پرواز شدیم

عمری همگی شاد سرودیم تو را

اکنون چه شده ست نوحه پرداز شدیم

 

پاداش ترانه مان دلی تنگ نبود

آخر دل باغبان ما سنگ نبود

بی جرم به قعر غصه تبعید شدیم

باور تو بکن نغمه بدآهنگ نبود


0:37 | طیبه مومنی |

چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387


ز من زمانه دلی سر به زیر می خواهی

شکسته حوصله ای گوشه گیر می خواهی

سرم به کار خودم بود شاعرم کردی

وحال از رگ ذوق مرگ و میر می خواهی

همیشه تاخته ای بر ترنم احساس

و عقده وار مطیعی اجیر می خواهی

گناهِ واژه ی بی چاره رقص در مصراع     

و تا همیشه تو آنرا اسیر می خواهی

شروع می کنم از صفر گر چه می دانم

شکست خورده ی پوچی حقیر می خواهی


14:4 | طیبه مومنی |

شنبه یازدهم خرداد 1387

مزه ی خوب بچگی

ستاره ها تموم شدن یه بار دیگه شمردشون

عروسکش تو بغلش ماهو به اون می ده نشون

عروسکش چشاشو بست خودش داره می ره به خواب

تو ذهن اون جون می کنن صد تا سوال بی جواب

قصه های مادر بزرگ می ترسونندش کم و بیش

قصه همیشه همینه حکایت گرگه و میش

یه حسرت گنده داره یه روز حریف گرگا شه

یه آرزوی کوچولو قد آدم بزرگا شه

یه قل دو قل،اتل متل،لی لی و گرگم به هوا

از بچگی خسته شده یه بچه ی سر به هوا

یه چش به هم زدن گذشت حالا به آرزوش رسید

بزرگ شدو...یواشکی خواب عروسکاشو دید

مزه ی خوب بچگی داره فراموشش می شه

قصه های مادر بزرگ آویزه ی گوشش می شه

یه عمره که نشسته غم پشت نقاب خنده ها

دور و برش هزار تا گرگ قربون گرگ قصه ها

یه شب دلش بچگی کرد بهونه ی خدا گرفت

یهو چشاش بارونی شد حال ستاره ها گرفت

خدا واسش یه نامه داد این بازی نیست عروسکم

حواستو جم کنیا بپا یه وقت نیاری کم

دلش یهو هوایی شد دستشو زد به زانوهاش

دنبال فکر چاره رفت به دنبال آرزوهاش

ستاره ها تموم شدن یه بار دیگه شمردشون

حالا خدا زندگیو داره به اون می ده نشون


16:14 | طیبه مومنی |

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387


 

   از سرزمين معرفت ها كوچ كردي

چشمان قلب ساده ات را لوچ كردي

اين جا تمام لحظه ها گل بود اما

تك تك تو آن بيچاره ها را پوچ كردي


6:27 | طیبه مومنی |

چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387

درد دل

 

چشم هایم از تماشا خستگی در می کند

حرف تکرار زمین نشنیده باور می کند

شانه های خسته ام بی تاب دستی مهربان

بغض سنگینم هوا آغوش مادر می کند

بی خیال بی کسی خود را به آن در می زنم

اشک اما گوشه ی سجاده ام تر می کند

شوق باران از نمای قاب خیس پنجره

ابر با سردی ولی رو سوی دیگر می کند

لرزش تبدار دستم عاری از هر اعتماد

درد دلهایش حواله سوی دفتر می کند

این یکی را از دلم آموختم تنها که شد

با غزل ور می رود با قافیه سر می کند


13:55 | طیبه مومنی |

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387


سلام

خیلی ها بهم می گن که چرا همه ی شعرای من حال و هوای جبهه و جنگ داره

باید بگم ارادت خاصیه که به شهدا  و علاقه ایه که به اون حال و هوا دارم....

اما این دفعه تصمیم گرفتم  دو رباعی با فضایی متفاوت بذارم.

منتظر راهنمایی هاتون هستم...

 

میخواست به فعل‌هست يك ایم دهد

شاید به شناسه عشق تعلیم دهد

یک لحظه ولی دریغ از یادش رفت

این قاعده را به "ماند"تعمیم دهد

               

ملی شدن نفت مهم نیست زیاد

اوضاع هشل هفت مهم نیست زیاد

ملی شدن چادرمان را بنگر

تنگیش ز حد رفت مهم نیست زیاد


23:35 | طیبه مومنی |

پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387

صدای بال ملائک

سلام

از همه ی دوستان عزیزم می خوام که نقد خودشونو برام بذارند تا

 بتونم از راهنمایی هاشون استفاده کنم.ممنون........

 

برای بار هزارم برای دفعه ی آخر

نشسته کنج اتاقش کنار عکس برادر

و یاد می کند از آن لباس و چکمه ی خاکی

و آه می کشد از آن صفا و پاکی باور

ز آستین برادر فضای خالی خونین

ز جای مهر شقیقه ز جای بوسه ی  مادر

خطوط روی لبانش حروف مبهمی از عشق

سکوت حزن نگاهش جواب نامه ی خواهر

دلش گرفته ازین جا زسایه ها ز سیاهی

ز سرفه های پر از خون ز داغ تاول پیکر

چه لحظه های غریبی هنوز زخم زمانه

کنار زخم زبان ها به او شکنجه ی دیگر

تمام شهر شنیده صدای بال ملائک

و واژه ها که شکستند زیر داغ دلاور


20:16 | طیبه مومنی |

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387

امام زمان (عج)

 

 

 

شب تا­سحر­چو اشك چكيدم اثر­نكرد

 

دادم به راه چشم سپيـدم اثر نكرد

 

از شـوق ديدنت ز كجا تا كجا روم

 

حيران به كوه و دشت دويدم اثر­نكرد

 

با صد ­هزار شاخه گل مست ­نرگسي

 

نـاز نگــاه يـار كشـيدم اثـر نكـــرد

 

چون ­برگ ­در ­هواي ­تو من ­غوطه­ور شدم

 

دل از تمــام غيـر بريـدم اثــر نكـــرد

 

دل ­از­ براي­عاشقي­ چون­ من بهانه­ است

 

ورنه دعـاي اين دل گيــرم اثـر نكـرد

 

من­از ميان آن­ همه معشوق ­عاشقان

 

عشقي زلال و پاك گزيدم اثــر نكـرد

 

از خيل عاشـقان تو من باز مانده ام

 

با يك بغــل اميـــد پريـدم اثــر نكــرد

 

من با خودم غريبه ولي با­ دلم شريك

 

غربت به جان و دل خريدم اثـر نكـرد


6:53 | طیبه مومنی |

پنجشنبه یکم فروردین 1387

عشق خاک و خدا

عید نوروز مبارک

 

 

روزگاري زمين

 

از بدي ،كينه و دشمني،

 

از حسد پاك بود

 

گوشه اي حجم سوزان آتش

 

گوشه اي يك وجب خاك بود

 

 

 

آتش و خاك هر دو به نوعي

 

با خدا راز گفتند

 

آرزوهاي كوتاه خود را

 

هر شب و روز

 

بارها باز گفتند

 

 

سال ها بر لب داغ آتش فقط

 

ذكر او بود

 

وسوسه توي ذهنش جايي نداشت

 

او فقط فكر او بود

 

 

 

تا كه روزي خداوند

 

آرزويش بر آورد

 

و آن آتشين بنده را نزد خود برد

 

 

خاك بي تاب شد

 

بنده ي ناب شد

 

روزها از پي هم گذشت

 

خاك از شوق آواره ي كوه و دشت

 

تا كه روزي نسيمي بهشتي گذشت

 

 

 

اشك در چشم مستش دويد

 

و خدا روح خود را

 

در آن برترين صنع دستش دميد

 

 

اين چنين پاي آن جسم خاكي

 

به فردوس حق باز شد

 

كينه و دشمني

 

از همان لحظه آغاز شد

 

 

از آنجا كه حق

 

سجده را امر فرموده بود

 

و از عشق خاك و خدا

 

صحبتي هيچ ننموده بود

 

آتش از بخل و جهل و غرور

 

از امر خدا سر بپيچاند و عصيان نمود

 

ستم كرد بر خود دريغ

 

از بهشت خدا گشت دور

 

 

 

وجودش سراپا همه مكر و نيرنگ شد

 

سال ها بندگي را فروخت

 

خرد شد

 

مايه ي ننگ شد

 

 

كاشكي خاك يادش بماند

 

كه آن مهربان توي گوشش چه گفت

 

در آن لحظه كه دست روي سرش مي كشيد

 

كه اي نازنينم تو آن بهترينِ گلي

 

كه در عالم خلق خواهد شكفت

 


6:19 | طیبه مومنی |