پیدا شده امروز یک مقتول تازه
افتاده ام در کنج یک سلول تازه
- "آقا بگیرش تا دوباره در نرفته...!"
- "این پنجره باید که از مفتول تازه..."
.........................
بی خاصیت بودند معجون های دنیا
باید بیندیشم به یک فرمول تازه
غول چراغم هم که دست و پاچلفتی ست...
باید بخواهم لااقل یک غول تازه...
من فکر می کردم خودم را می شناسم
من مانده ام حالا و این مجهول تازه
من مانده ام با کودکی...امشب برایش
تعریف کردم قصه ی شنگول تازه
این بچه اصلا غیر از این بازی بلد نیست
دارد خودش را می زند یک گول تازه
امشب دوباره توی قلبم سر کشیدی...
اخبار فردا:
کشف یک مقتول تازه...!
از صبر حتی،حوصله سر می بری کم کم
خم می شود از درد، پشت مادری کم کم
دردی که یک عمر است بسته دست و پایت را
دارد برایت نقشه ی بال و پری کم کم...
نقاشیملاّفه هایت رنگ خردل داشت
سبک جدیدی از خودت می آوری کم کم
زخم زبان ها عاقبت کار خودش را کرد
دارد به اندامت می آید لاغری کم کم
هفتاد و دو لبخند رو در روت می دیدی
وقتی که در سرها در آوردی سری کم کم
این عکس ها تنها برایت ماند و مشتی درد
هر روز دارد سایه ی هم سنگری....کم کم
عمریست داری امتحان پس می دهی کافیست
دارد می آید بوی حکم داوری، کم کم
.
.
.
می خواست بابای عروسک هاش هم باشی
قد می کشد با خاطراتت دختری کم کم
همرنگی با مردم رسوا به چه قیمت؟
پیوستن یک قطره به دریا به چه قیمت؟
هر لحظه پیامیست,عجب می رود از دست
حیرانی و اندیشه به فردا به چه قیمت؟
در عاقبت کار نه فرهاد نه مجنون......
گیرم که شوم عاشق و شیدا به چه قیمت؟
من زنده به امید اگر،شاید و امّام
نابودی این شاید و اما... به چه قیمت؟
دارد خفه ام می کند این قافیه و وزن
این حرف زدن های مقفی به چه قیمت؟
بیهوده به دنبال غزل های بلندی
کج باشد اگر،تا به ثریا...به چه قیمت؟!
از روز اول جرم حوا؛اتفاقی
با این حساب امروز,فردا؛اتفاقی
انگار دنیا سرنوشتم را گره زد
با سرنوشتت...کار دنیا اتفاقی
بیهوده دنبال مقصر پس نگردیم
برخورد روز اول ما اتفاقی
هر چه دودوتا چارتا کردم نشد جور
آخر یکی,دوتا,نه صد تا اتفاقی
در پاسخ اما و شایدهای ذهنم
تا کی زنم خود را به حاشا:"... اتفاقی!"
حالا سکوت و آرزو دارم ازین پس
دیگر تو را بینم مبادا اتفاقی
بر هم زدم با شعر حتما خلوتت را
یک آن دلم رد شد ازینجا اتفاقی...
تب کرده ای و خانه می سوزد در این تب
می سوزی و تند است گویی نبض دیوار
می غلتد از پیشانی داغت عرق سرد
می لرزی و مادر کنارت مانده بیدار
شب آمده تب لانه کرده روی پلکت
بر هم بزن جارو کن از شب گرد تب را
پس آن صدای شیطنت هایت کجا رفت
قدری بخند و بشکن این جادوی شب را
بی خوابیم افتاده من اما تو خوابی
من حرف دارم می زنم اما تو هذیان
تصویری از خواهر به ذهنت قاب کردی
در ذهن آشوبم ولی داری تو جریان
قد می کشی و من تماشا من کنم باز
انگار از اول خودم را دیده باشم
تو کودکی های خودم هستی که گویی
از خاطرات کهنه ام دزدیده باشم
شرمنده ام هم بازی خوبی نبودم
تا یاد داری من مسافر بوده ام... آه!
شاید که این بازی برایت زود باشد
تو منتظر من خسته در پیچ و خم راه
تب داری و نزدیک دارد می شود صبح
حتی ملایک روی دوشت بی قرارند
تقصیر آنها نیست عادت داده ای شان
جز با صدایت میل خوابیدن ندارند
فردا که داری میکشی نقاشی ات را
من خط به خط دارم خیابان می شمارم
دل می کنی؟دل می کنم؟ نه! من دلم را
با بچگی هایش به دستت می سپارم
ذوق خشکید در رگم نکند این غزل شعر آخرم باشد
حتم دارم که آخرین غزلم روز تشیع باوم باشد
با تمام وجود میگویم با همه حس و حال تا شاید
بر خلاف همیشه ام این بار مورد طبع مادرم باشد
قافیه تنگ واژه ها لنگند، وزن هم می زند هر از گاهی
طبع خود را رها کنم باید ،فکر ابیات دیگرم باشد
داشتم می نوشتم از مادر،مادر!امروز من کم آوردم!
پس دعا کن:(ز خاطرت نرود...)که خدا یار و یاورم باشد
حرف هایم زیاد و دلگیرند ،مانده زخمی عمیق بر احساس
زخم از نیش و طعنه هایی که گاه از پشت خنجرم باشد
بس کنم باز هم نشد که نشد ،درد می گیرد اینچنین سرتان
بی سرو ته ترین غزل گفتم ،برود کنج دفترم باشد
پس حلالم کنید شاعرها، بعد ازین می روم پی کارم
من نه شاعر شدم نه این شعرست ،شاید این حرف آخرم باشد!!
قلم برای شما این غزل از آن شماست
و طبع،پنجره ای رو به آسمان شماست
دلم بهانه ی رنگی غریب می گیرد
شبیه گنبد سبزی که جمکران شماست
دلم کبوتر چاهیست نامه آورده است
و در به در به تقلا پی نشان شماست
به آستان شما پای کفترم وا شد
و با اجازه ی تان وقف آستان شماست
شنیده دل که میایی امان بریده ازو
خدا کند که بیایی که بی امان شماست
...چه با کمال دو رویی دروغ می بافم
به روز غفلت و حالی که خود عیان شماست
............
و چشم و گوش غزل را سکوت پر کرده است
و گوش قافیه ها تشنه ی اذان شماست
تا صبح دمپایی دم در ماند
از ترس تنهایی نمی خوابید
وقتی که خوابش برد جیغی زد
انگار کابوس بدی می دید
گلدان که بغضی داشت لب ورچید
گلها ز اشکش آب نوشیدند
هس هس زنان آمد کلاغ اما ...
از او خبرها را نپرسیدند
خورشید کم کم می رسد از راه
بر پنجره آرام زد انگشت
ساکت شدند جیرجیرک ها
می کرد بخت از این اهالی پشت
دیشب چرا وقت نماز آورد
آن جانماز یادگاری را
هان!پس نپرسید از چه رو وا کرد
از آن قفس قفل قناری را
بابا بزرگ بچه ها هم رفت
در کنج تنهایی خود... آری
اسباب هایش سر درآوردند
از گوشه ی دکان سمساری
یک عینک ته استکانی ماند
چوب عصا آن گوشه افتاده
گم شد صدای آمد و رفتش
در پیچ و خمّ کوچه ای ساده

